دل خون دل نوشته

زدل می خوانم واز دل نویسم

آتش گلگون

زعقیق لب او آتش گلگون خواهم

شوروشیرین بنما ساز همایون خواهم

رقص کن ساقی و بنواز دمی مطرب راز

همه ی عمر من آن قامت موزون خواهم

در خیالم خط و خال و لب وابروی نگار

می زند پرسه به شب، شهر شبیخون خواهم

آن زنخدان که به خال نمکین گشته قرین

مرهم زخم بود بوسه به معجون خواهم

گفتمش چیست در اندیشه ی تو حالت ما

گفت آن گونه که من عاشق محزون خواهم

بر خم زلف سیاهش دل من رفت به دار

وه که این مرحله را نیز چو مفتون خواهم

کاش می شد سخن از زاهد و وعّاظ نکرد

که در این شهرحضورش همه بیرون خواهم

شهر کی فارغ از آن زاهد وسالوس شود

که من این دایره را فارغ ازافسون خواهم

گفت«دلخون»  مگرازعمرچه خواهی گفتا

زعقیق لب او آتش گلگون خواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 1:13  توسط  « دلخون »  | 

جام رحیق

مردم  دیده به  سیلاب غریق است بیا

دیده مشتاق لب و روی رفیق است بیا

ناز کمتر کن و این خسته ی شب را دریاب

زخم شمشیر غمت  سخت عمیق است بیا

 در میان من وتو جز سخن از مهر نبود

خاطرم در خم آن عهد عتیق است بیا

همچنان در طلب عشق توام ای که دلت

روی انگشتر جان همچو عقیق است بیا

همه شب چله نشین تو شدم تا دم صبح

غم هجران تو  چون یار شفیق است بیا

ناز چشمان تو شد شهره آفاق جهان

دل و جان منتظرجام رحیق است بیا

سوختم در غم سودای تو ای شهرآشوب

به مثل بودن تو دفع حریق است بیا

هر کسی دید مرا گفت مکن شک زین ره

حاصل زلف دوتا جمع فریق است بیا

 تا نفس بر لب «دلخون» جریانش باقیست

مردم دیده برآن راه و طریق است بیا

93/4/21

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت 11:17  توسط  « دلخون »  | 

گل آمد

بیا نازنین ناز بنیاد کن

گل آمد دل انجمن شاد کن

چوزلف بنفشه، چو سرو سهی

رها شو، رها، خویش آزاد کن

گرت دشمنی می کند روزگار

بزن تار و تنبور و فریاد کن

مکش پای خود در غم و وهم تار

بنوشینه  می  خانه آباد کن

ز وعّاظ و زاهد مجو جز ریا

به شادی وطن را پُر از داد کن

چو «دلخون» طلب کرد رطلی گران

تعلل مفرما  و  امداد کن

***

بیست و هفتم اسفند ماه نود و دو

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 11:52  توسط  « دلخون »  | 

سکوت...

.......................


فریادم سکوت است

سکوتم پراز فریادها.....!!

92/7/6

.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1392ساعت 18:4  توسط  « دلخون »  | 

نگرانی شهر

 

شهری نگران

نگران موی برهنه

و هیچکس

پای برهنه  اش ندید...!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1392ساعت 11:0  توسط  « دلخون »  | 

پرده های جهل

تاریکی زمانه را گرفته

شمع ها خاموش و کبریت ها خیس

پرده ها

همچنان هیولاهای کودکی اند

که در اندیشه ها

پرسه می زنند

پرده های جهل

پرده های دهشناک زندگی اند

مرا شمعی کفایت است

اما چرا چرا!!!

این خانه را

شمعی نیست!!

و کبریت ها نیز

خیس سرمای زمستان

آهای ای همسایه

فرجامم چرا این گونه شد....!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1391ساعت 2:23  توسط  « دلخون »  | 

سوخت مدرسه شین آباد

بابا برای نان من
جان داد
و او..
از سوخت های فراوانمان تنها
جسم  گّر گرفته ی مرا
ارزانی مادر کرد
 مادر؛
 دیگر بی سوخت هرگز نخواهی بود...

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1391ساعت 21:1  توسط  « دلخون »  | 

یک صحرا فریاد

می خواهم  نفهمم اما  چکنم  این عقل سرکش امانم بریده است .
یکی تسبیح بدست
یکی حلقوم سرشار بغض ناشکیب
و من این میانه سخت در گیر با خویشتنم
آخر چگونه می توان ناشکیب نبود وقتی تو می روی....
بگذار در سکوت  بغض گلو گیر خویش گم شوم ...شاید کمی آسوده تر شوم....شاید
بگذار در هیاهوی کوچ پرستو ها چونان گون پا بسته ی کدکنی سخنی از هزاران گفته ی ناگفته  را با تو ای نسیم سر دهم .
میدانی ....
وقتی آهنگ رفتن کردی چه با این دل دیوانه ام کرده ای ...میدانی...؟!!
دلم یک صحرا فریاد در سینه دارد
جایی نمی یابم
نه واژه ها با من همراه می شوند و نه فضای شکستن بغض
این داغ درونم فواره می زند
لای هیاهوی پرستو ها مهاجر با تبلتی که تنها همراه این تنهایی من است
تنها می شوم ....
تنهای تنها
می نگرم   می نگارم   و در داغی سترگ مچاله می شوم در دست خود نوشت.....
آه   ای گرفته راه
رخصت بده مرا
فریاد برکشم
فریاد عقده را
فریاد پر سکوت
فریاد خسته را....!!؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1391ساعت 21:15  توسط  « دلخون »  | 

قفل برلب

كاش يك دم صنم  پر وعده

لب خندان مرا رمز گشايي مي كرد

ومرا ......

آه اي خسته ز خويش

داد مزن .. هيچ مگو

و لبت قفل نما چرخ نگردد يكسان

روزگار غم و محنت شود آخر پايان

و لبت قفل نما ... دادمزن ..شكوه مكن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1391ساعت 15:6  توسط  « دلخون »  | 

غبار روزگار

روزگار غبار گرفته

فصل  ها درپي هم

تاب خوردند و لي

جز غباري سنگين

به گلويم ننشست...!

روزگارم انگار

مثل تاريخ مکرر شده است

درفراسوي خيال

آرزو ايست محال.؟!!

بوي نمناک تن خسته ي خاک....

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 11:58  توسط  « دلخون »  | 

مطالب قدیمی‌تر