X
تبلیغات
دل خون دل نوشته

دل خون دل نوشته

زدل می خوانم واز دل نویسم

گل آمد

بیا نازنین ناز بنیاد کن

گل آمد دل انجمن شاد کن

چوزلف بنفشه، چو سرو سهی

رها شو، رها، خویش آزاد کن

گرت دشمنی می کند روزگار

بزن تار و تنبور و فریاد کن

مکش پای خود در غم و وهم تار

بنوشینه  می  خانه آباد کن

ز وعّاظ و زاهد مجو جز ریا

به شادی وطن را پُر از داد کن

چو «دلخون» طلب کرد رطلی گران

تعلل مفرما  و  امداد کن

***

بیست و هفتم اسفند ماه نود و دو

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 11:52  توسط  « دلخون »  | 

سکوت...

.......................


فریادم سکوت است

سکوتم پراز فریادها.....!!

92/7/6

.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1392ساعت 18:4  توسط  « دلخون »  | 

نگرانی شهر

 

شهری نگران

نگران موی برهنه

و هیچکس

پای برهنه  اش ندید...!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1392ساعت 11:0  توسط  « دلخون »  | 

پرده های جهل

تاریکی زمانه را گرفته

شمع ها خاموش و کبریت ها خیس

پرده ها

همچنان هیولاهای کودکی اند

که در اندیشه ها

پرسه می زنند

پرده های جهل

پرده های دهشناک زندگی اند

مرا شمعی کفایت است

اما چرا چرا!!!

این خانه را

شمعی نیست!!

و کبریت ها نیز

خیس سرمای زمستان

آهای ای همسایه

فرجامم چرا این گونه شد....!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1391ساعت 2:23  توسط  « دلخون »  | 

سوخت مدرسه شین آباد

بابا برای نان من
جان داد
و او..
از سوخت های فراوانمان تنها
جسم  گّر گرفته ی مرا
ارزانی مادر کرد
 مادر؛
 دیگر بی سوخت هرگز نخواهی بود...

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1391ساعت 21:1  توسط  « دلخون »  | 

یک صحرا فریاد

می خواهم  نفهمم اما  چکنم  این عقل سرکش امانم بریده است .
یکی تسبیح بدست
یکی حلقوم سرشار بغض ناشکیب
و من این میانه سخت در گیر با خویشتنم
آخر چگونه می توان ناشکیب نبود وقتی تو می روی....
بگذار در سکوت  بغض گلو گیر خویش گم شوم ...شاید کمی آسوده تر شوم....شاید
بگذار در هیاهوی کوچ پرستو ها چونان گون پا بسته ی کدکنی سخنی از هزاران گفته ی ناگفته  را با تو ای نسیم سر دهم .
میدانی ....
وقتی آهنگ رفتن کردی چه با این دل دیوانه ام کرده ای ...میدانی...؟!!
دلم یک صحرا فریاد در سینه دارد
جایی نمی یابم
نه واژه ها با من همراه می شوند و نه فضای شکستن بغض
این داغ درونم فواره می زند
لای هیاهوی پرستو ها مهاجر با تبلتی که تنها همراه این تنهایی من است
تنها می شوم ....
تنهای تنها
می نگرم   می نگارم   و در داغی سترگ مچاله می شوم در دست خود نوشت.....
آه   ای گرفته راه
رخصت بده مرا
فریاد برکشم
فریاد عقده را
فریاد پر سکوت
فریاد خسته را....!!؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1391ساعت 21:15  توسط  « دلخون »  | 

قفل برلب

كاش يك دم صنم  پر وعده

لب خندان مرا رمز گشايي مي كرد

ومرا ......

آه اي خسته ز خويش

داد مزن .. هيچ مگو

و لبت قفل نما چرخ نگردد يكسان

روزگار غم و محنت شود آخر پايان

و لبت قفل نما ... دادمزن ..شكوه مكن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1391ساعت 15:6  توسط  « دلخون »  | 

غبار روزگار

روزگار غبار گرفته

فصل  ها درپي هم

تاب خوردند و لي

جز غباري سنگين

به گلويم ننشست...!

روزگارم انگار

مثل تاريخ مکرر شده است

درفراسوي خيال

آرزو ايست محال.؟!!

بوي نمناک تن خسته ي خاک....

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 11:58  توسط  « دلخون »  | 

شولای تن

من از خاکم به خاکم خفته دارید

فارغ از هر پوششی
خاکم کنید
تا بیآمیزم در
او
شولای
سیمین فام را


برچسب‌ها: شولا, خرقه, خاک, بیآمیزم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 9:55  توسط  « دلخون »  | 

ریزعلی خواجوی .دهقان فداکار

ريزعلي خواجوي نام‌آشناي همه ايرانيان است. داستان فداكاري وي در كتاب‌هاي سال سوم دبستان سال‌هاست ‌منتشر گردید.فداكاري كه در يك شب سرد سال 1341 جان صدها نفر را نجات داد و به رغم كتك خوردن آن شب، از اين ماجرا به عنوان بهترين خاطره زندگيش ياد مي‌كند. اینکه شعری تقدیم به آن دهقان فداکار و تمامی فداکاران ایران زمینم...



نیمه ی پائیزسالی دوردست

شامگاهی سرد و بارانی

میان کوه سخت

پشت تونل های هجده

ریزش کوهی شگرف

راه را بلعیده بود


در دل ریل قطار

مرکبی با صد هزاران آرزو

غافل از آنی که در ره خفته بود

راه را پی می نمود


ریزعلی آن مرد دهقان

از برای سرکشی در کشتزار

شب نورد راه بود


نور فانوسی که بودش دست راست

قلب شب را می شکافت


درپس تاریکی شب دیده بود

خسته راهی را

که کوهی سخت جان، بلعیده بود


ریزعلی را ناشکیبی درگرفت

بایدش کاری برآید

چون که می دانست هزاران آرزو

در شتابند و شتابان می شوند


بایدش کاری نماید

ور نه خواهد دید او

لحظه ی دیگر

هزاران خسته راه

دم فرو برمی نهند


باد و باران

چشمه ی فانوس را خاموش کرد

ریزعلی

راهی بجز افروختن در خود ندید

وین سبب

در دم قبای گرم بخش خویش را

در دل سرمای سوزان

از تن خود وارهاند

روغن فانوس اندر رخت ریخت

چوبه ی کبریت آذر
بخش شد

شعله ی آتش سراسر رخت شد

رخت پر آتش

خطر را جار کرد

دم به دم فریاد و هی فریاد کرد


عاقبت ارابه ران هوش آمدش

زآن لهیب سوزدل بیدار شد

جان بسیاری دوباره جان گرفت


ریزعلی

نام آور ایران زمین

شد فداکار کتاب کودکان سومین

کاش می شد

ریزعلی بازم بیاید این دیار

شعله افروزد لباس خویش اندر خویش را

شعله افروزد دل تشویش را

تا که شاید خفتگی از ما ببندد رخت خویش

چشم خود وا کرده و برخود نکارد ریش ها....

90/9/1
رسول سعادت نیا«دلخون»
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 18:14  توسط  « دلخون »  | 

مطالب قدیمی‌تر